تبليغاتX
alert("به نام تو قسم اگر،به کربلا سفر کنم،نه اینکه خویش می روم،مرا تو می بری حسین")

JavaScript Codes چفیه خاکی

 

سالگرد ازدواج پدر و مادرمون مبارک.....


 

نوشته شده توسط فهیمه السادات در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت 9:4 موضوع | لینک ثابت


خداحافظی...

سلام...

 

باز آروم و قرار ندارم...

 

دیگه دستم به قلم نمی ره...

 

حوصله ی هیچ کاری رو نداریم...

 

یه مدت می رم تو لاک خودم...

 

شاید فهیمه السادات واقعی رو پیدا کنم...

 

برام دعا کنین...

 

جان مادر...

 

یارب الحسین...

 

به حق الحسین...

 

دیگه بهتون نمی گم آقا...

 

می خوام بگم بابا..

 

بابای قشنگم کی می خوای یه دستی رو سر دخترت بکشی؟؟؟

 

میشه دستمو بگیری که آب از سرم گذشته....

 

بابای قشنگم...بابای مهربونم...بابا حسینم؟؟؟جان مادر نگام کنین...

 

میرم... تا دست نوازشتون نیاد دیگه هیچ کاری نمی کنم...

 

اصلا قهرم باهاتون...

 

عمو عباسم...؟؟؟؟

 

من دختر حسینم...

 

عمو جونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نفسم بالا نمیاد...

 

یا ابتاه!!!


 

نوشته شده توسط فهیمه السادات در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


دعا برای فاطمه خانوم...

سلام..

چند وقته اوضاع زندگی یکی از دوستانم به هم ریخته...با همسرش مشکل دارن...

دارن جدا میشن...

دوستم یه بچه مذهبی ولایتی بود...جوری بود که هر وقت می دیدمش دلم می لرزید...مادرشو وقتی بچه بود از دست داده بود و حدود یک سال قبل از ازدواجش هم پدرش رو از دست داده بود...

ما  حدود 12 ساله که با هم دوستیم...از بچه های مسجد بودیم...دوران راهنمایی هم با هم تو یه مدرسه بودیم..

من و بقیه ی بچه های مسجد یه هیئت هفتگی داریم...20نفریم که حدود 12ساله با هم دوستیم..از همون بچگیا که کلاس تابستونی مسجد شرکت می کردیم و به قول مسئول کلاس ها مسجد رو ما آباد کردیم!!!!

اون وقتا 10سالمون بود...حالا...هر کدوممون واسه خودمون خانمی شدیم!!!!

بعضیا ازدواج کردن بعضیا بچه هم دارن...بعضیام هنوز خودشون بچه ان...مثل من...

ما حدود 4سال از این محل رفتیم ومن از بچه ها بی خبر بودم اما همیشه یادشون بودم...دورادور خبرایی هم میشنیدم..بچه کلاس اخلاق می رفتن و من خیلی دوست داشتم که برم...

بعد از 4سال برگشتیم ..من دوباره دوستامو دیدم..و به لطف خدا استاد کلاس اخلاقشون هم اجازه دادن که من تو کلاسشون شرکت کنم..

فاطمه خانوم 3سال قبل از من کلاس می رفت و برا خودش یه پا بچه هیئتی مخلص شده بود...من اون موقع ها فقط سرم تو کتاب بود...هنوز خل و چل نشده بودم(البته به قول اطرافیان!!)

محرم ها دیوونه میشد...یه حس و حالی داشت که بیا و ببین...چند سال گذشت...شنیدم فاطمه خانوم عقد کردن به سلامتی...باهاش تماس گرفتم و تبریک گفتم...خیلی خوشحال بود..منم از شادی اون شاد بودم...می گفت اگرچه ظاهر همسرش مذهبی نیست اما دلش خیلی پاکه...

خیلی از همسرش دفاع می کرد...یه بار که عکس عقدشو آورده بود مسجد که بچه ها ببینن بچه ها بهش گفتن چرا همسرت محاسنشو تیغ زده؟؟خیلی بهش بر خورد...می گفت به ریش نیست که به ریشست...همسرش بسیجی بود...می گفت بچه ها مقدس مئابن..می گفت حسودیشون میشه..می گفت...

حالا 3 سال از ازدواج فاطمه خانوم ما گذشته و فاطمه خانوم تصمیم جدی داره برای طلاق..میگه همسرش آدم خوبی نیست..میگه معلوم نیست کجا میره کجا میاد...میگه نمازشم به زور می خونه...میگه بهش شک داره...

البته خودشم خیلی عوض شده... حجاب خودشم کمتر شده...گاهی با آرایش بیرون میاد ...دیگه ساق دستش نمی کنه...با نامحرم شوخی می کنه...تو خیابون بلند میخنده...احساس می کنم این رفتاراش عکس العمله در جواب عمل همسرش...

میگه موقع خواستگاری عاشق همسرش شده و دیگه بدیهاشو ندیده...حالا که از اون شورو حال افتاده تازه داره می فهمه که چه اشتباهی کرده...

از من میخواد راهنماییش کنم...آخه من که تو زندگیشون نیستم که بدونم چه خبره ...که بدونم حق باکیه؟؟؟

میگه میخواد جداشه و از من میخواد حرفشو تایید کنم و بگم کار خوبیه...میگه دعاکنم که زودتر جداشه...

اما من دعا می کنم هر چی خیرشه براش پیش بیاد ...شما هم براش دعا کنین...

یاصاحب الزمان فاطمه خانوم ما پدر نداره خودتون براش پدری کنین...

یاجداه!


 

نوشته شده توسط فهیمه السادات در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت


يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار

يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار

 

دلمو نذر تو كردم كه هنوز دلنگرونم

چي مي شد مثل كبوترزير ايوونت بمونم

 

مث خواب بود مث رويا مث لمس آسمون بود

تو هياهوي صدا ها  يه سكوت مهربون بود

 

زير طاق آينه كاري پاي ايوون كبوتر

مث خواب بود  مث رويا حتي از خواب تو بهتر

 

 پاي حوض نقره پوشت رو به گلدسته نشستم

دلمو به قفلاي پنجره فولاد تو بستم

 

 نه سر گلايه كردن نه دل شكوه شنيدن

نه اميد دل سپردن  نه توان دل بريدن

 

 يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار

يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار


 


 

نوشته شده توسط فهیمه السادات در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 9:42 موضوع | لینک ثابت


ای وای که جا مانده دلم...

رفتم از  کوی تو و پیش تو جامانده دلم

پیش تو مانده و از سینه جدا مانده دلم

پشت آن پنجره افتاده و برگردن خود

رشته ای بسته به امید شفا مانده دلم

گرچه با دست پر از پیش تو برمیگردم

در کنار حرمت چون فقرا مانده دلم

گفتم اسباب سفر جمع کنم بادقت

راه افتادم و ... ای وای!!!!!!!که جا مانده دلم....

دارالحکمه...روضه ی ارباب بی کفن...

 

یا جبل الصبر...


 

نوشته شده توسط فهیمه السادات در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت


دل می رود زدستم صاحبدلان خدارا...

 

تشنه ی محبتم

چنانچه گل سرخ در کویر

بر من ببار ابر همیشه...

همیشه ابر...

 

یارئوف!


 

نوشته شده توسط فهیمه السادات در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 6:15 موضوع | لینک ثابت


 

دلی که میشکنه تازه حرفاش قشنگ میشه...دل شکسته ای که دست نوازش ارباب رو سرش باشه...

 آخ ...آخ که هر چی بگم نمی تونم حرف دلمو بزنم...به جای حرف زدن دو خط سکوت می کنم...

 

 

 نه خیر...اینجوری نمیشه...قرارمون باب الجواد...

 از اونجا اذن دخول میخونم ...اگه بهم اشک دادین...اگه بهم اذن دادین...دستامو می ذارم رو سرم...

پابرهنه میام به سمت صحن انقلاب...

 روبرو پنجره فولاد می ایستم...

 صداتون می زنم...از عمق وجود...

 ولی نه...

 آخه باچه رویی صداتون بزنم؟؟؟بگم کی اومده ؟؟؟ در حالی که هیچ کس نیومده....

 همونجا می ایستم ...

 دوست دارم شب تا سحر روبروی حرم باشم...

تا سحر گریه کنم همش رضا رضا بگم...

 ارباب مهربونم...پیامبر فرمودن بدهای سادات رو به خاطر من پیامبر دوست داشته باشین...

 فدای مهربونیاتون...خیلی پر روام که سرمو انداختم پایین اومدم تو حریم پاک و مطهر شما...

 اما ارباب قشنگم...اینجا نیام کجا برم؟؟

اگه منو رهاکنی کسی برام نمیمونه

همه درا بسته به روم غیر از در همین خونه

مدال نوکری تو به سینه دارم همیشه

تو همه عالم به خدا مثه تو پیدا نمیشه...

 

حقمه اگه بیرونم کنین...

اما...

 اما...

 اما ...

 شما خاندان کرامتین...شما اسوه ی رحمت و رافتین...مگه میشه؟؟؟

 به قول حاج آقاسعید...

 من با همه آلودگی ارباب دارم

یارب مگیر از من تو این حبل المتین را

 

جانم فدای شما و فرزندشما که داره راه شمارو زینب وار ادامه می ده...

 میخوام زیارت امسال رو به نیابت از آقا(سید علی روحی فداک) و آیت الله بهجت(روحی له الفدا) انجام بدم....

 نه من روسیاه  و نه عبادت های نصفه و ناقصم در برابر بارگاه عظیم شما هیچ هم نیست....

 به تبرک اسم آقا انشالله که نظری هم سوی گدا بندازید ارباب قشنگ من...

 قراره کلی دل بیارم با خودم...

 دل آبجی زینب..دل آبجی نرجس...دل منصوره السادات...بچه های هیئت هم که خودشون کبوتر حرمن...

 

هرکی دلش برا ارباب قشنگش تنگه بسم الله....

 

سلام اول...

 

صلی الله علیک یا علی ابن موسی الرضا...

 

قرار ما باب الجواد... قربتا الی الله...

 اگه برنگشتم...حلال کنید...

 

یاجداه!

 


 

نوشته شده توسط فهیمه السادات در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت


دولت آقای احمدی نژاده دیگه!!!!

امروز داشتم می رفتم دانشگاه..اتوبوس 20دقیقه تاخیر داشت...تو اتوبوس یه خانومی شروع کرد به غر زدن...

هرکس هرچی می گفت این خانومه  هی می گفت دولت احمدی نژاده دیگه!!!

بعد از چند دقیقه همون خانومه گفت...چند روزه عجب بارونی گرفته ها..!

گفتم...دولت آقای احمدی نژاده دیگه!!!!!!

پیکس آپ

 


 

نوشته شده توسط فهیمه السادات در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت


 

مادر...مادر...مادر..مادر...مادر...

دلم می خواد امشب ذکر مادر مادر بگیرم...

دلم تنگه...

مادر...مادر..

مادر...

یا اماه!

دلم هوای روضه داره مادر...

روضه ی عاشورای حاجی...

غرق خون شد غروب...

ذوالجناح سم مکوب....

این غروب آفتاب زینب است...

آسمان در اضطراب زینب است...

آمده زلزله...می کند هروله...

فاطمه را صدا نزن جان برادر...

اینگونه...........................................................

دارم خفه می شم مادر...

به حق حسین...

بسوزان هر طریقی می پسندی....که آتش از تو و خاکستر ازمن...

من کربلا می خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام....

یا امام رضا......

آره...روم سیاهه...دستم خالیه...اما بی کس و کار نیستم...من بابامو میخوام...به دلم برات شده بابام میاد بابام میاد بابام میاد امشب...

دیدم به زیر سم اسب تنی که سر نداره

الهی که فداش بشم مگه پسر نداره...

از غصه دلگیرم...من بی تو میمیرم...

آقام آقام آقام آقام....

مگر من مرده ام؟؟؟دم از غربت مزن

منم سرباز تو منم ابن الحسن...

ذبح تو باید شوم عمو....

اللهم الرزقنی الشهادت فی سبیلک...

 


 

نوشته شده توسط فهیمه السادات در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت


یاامام رضا......

Image and video hosting by TinyPic

 

صلی الله علیک یاعلی ابن موسی الرضا...

 


 

نوشته شده توسط فهیمه السادات در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت